مثلا دیشب
مامان برای خودش شیر داغ کرده بود ... نزدیک ظرف که شدم تا بوی شیر به مشامم خورد
منو پرت کرد به دوران دبستانم.به موقعی که صبح باید میرفتم مدرسه و بعد صبحونه به اصرار مامان
باید شیر داغ و نوش جان میکردم .
به هر طریقی از خوردنش فرار میکردم.منتظر میشدم حواسش جایی پرت بشه و بعد من شیر و
خالی کنم تو ظرفشویی!
یادمه یه بار از اینکه اصرار نکنه سریع رفتم تو حیاط تا بی خیالم بشه ... دلم خوش بود که امروز
و بدون شیر میگذرونم ...چندلحظه بعد دیدم مامان چادر سرشه و با یه لیوان شیر تو حیاط وایساده...:)
چه دوران شیرینی بود دوران کودکی...
سر شوق میای وقتی میبینی در یاد کسانی هستی که متقابلا تو هم به یادشونی...
دیشب بود که گفت قراره بره خانه خدا ...
دعا کردنش برام یه دنیا ارزش داره
_____________________________________________________
خدایا میدانم به یاد منی ... به یاد بودنت را نصیبم بفرما