دوست قدیمیش مدام باهاش در تماس بود...هردو همسرشون به رحمت خدا رفته بود
این بار آخر مادربزرگ گفت : عجب دوره زمونه ای شده مادر!
گفتم چه طور؟
گفت : میگه سگ اوردم خونه...استغفرلله...مگه نجس نیست مادر؟! هی میگه به خدا میشورمش اما نه مگه
نجسیش با شستن پاک میشه...
خوشم نیومد دیگه بهش زنگ نمیزنم
با خنده گفتم : مادرجان حالا نجسیش کنار،از پشت تلفن که به شما نجاستش ترشح نمیکنه که؟!
میگه : نه مادر اصا یه جوریم شد چندشم میشه!
===========================
میخواستم بگم اگه شما تنهاش نمیذاشتی مجبور نبود برای رهایی از سکوت به حیوون خونگی پناه ببره!
این تماستم که قطع کنی فقط خودشه و صدای هاپ هاپ سگش...!

هرکس تنهاییشو یه جور پر میکنه...
مادربزرگ حسابی پیر و رنجور شده و انگار کسی دیگه حوصلشو نداره...
سخته با زحمت بچه هاتو بزرگ کنی و حالا که به سرانجام رسیدند دیگه حالی ازت نپرسن!
امروز دلم براش سوخت شاید برای آینده خودم سوخت...آینده ای که با یه چشم
به هم زدن فرامیرسه...
از هرآدمی بپرسی دوست داری پیریتو ببینی خیلی علاقه به این دوران نداره نه
به خاطر مریضی و ناتوانی فقط به خاطر یک چیز اون هم تنهایی...!
2
تو این فکرا بودم که ناخداگاه تلفن رو برداشتم و حالشو پرسیدم...با صدای غمگین
جواب سلامم و داد . میگفت سرما خورده !
اما من صدای ناراحت و افسرده رو خوب از صدای سرماخورده تشخیص میدم!
گفت بچه ها نیومدند این دریچه کولر و ببیندند ازش سرما میاد...
بغضی گلومو گرفت
3
همیشه هروقت تلویزیون خانه سالمندان و نشون میده همگی شروع میکنیم به نفرین
کردن که فلان فلان شده ها چرا به عزیزانتون سر نمیزنید اما وقتی نوبت خودمون
میشه یادمون میره خودمونوم جز همین فلان فلان شده هاییم!!!
به قول مامان آسیاب به نوبت بالاخره پیر میشیم و تلخ زبان
کاش زودتر قلب هممون شروع کنه به تپش،تپش برای عزیزانمون که چشم انتظارمون هستند
1 تماس ، 1 دیدار چیزی از ما کم نمیکنه اما قلبی رو شارژ میکنه
****
خدایا کوتاهی های من رو ببخش
